آخرین اخبار
پزشکی قانونی در بحران جنگ: روایتی از شناسایی پیکرها و فشار روانی بر کارکنان
به گزارش گروه رسانهای شرق،
جنگ را معمولا از روی نقشهها روایت میکنند؛ از موشکهایی که شلیک شدند، ساختمانهایی که فروریختند، مواضعی که هدف قرار گرفتند. گاهی هم آمار کشتهها و مجروحان به خبرها راه پیدا میکند؛ عددهایی که هرکدام باید تصویری از ابعاد فاجعه بسازند، اما بهتنهایی نمیتوانند نشان دهند در فاصله میان لحظه انفجار تا شناسایی یک قربانی، چه بر انسانها میگذرد. در روایت رسمی جنگ، معمولا لحظه اصابت و خبر کشتهشدن افراد دیده میشود؛ کمتر کسی از مسیری میگوید که یک پیکر از محل حادثه تا میز تشریح طی میکند، از دشواری شناسایی کسی که چهرهاش دیگر قابل تشخیص نیست، یا از آدمهایی که باید در میانه اضطراب عمومی و نگرانی برای خانوادههای خود، با دقتی موشکافانه هویت جانباختگان را مشخص کنند. در روزهای جنگ، یکی از مجموعههایی که نقشی تعیینکننده و کمتر دیدهشده بر عهده دارد، سازمان پزشکی قانونی است؛ مجموعهای که وظیفهاش فقط معاینه پیکرها نیست. در حوادثی با ابعاد گسترده، وقتی قربانیان زیادند، پیکرها ممکن است آسیب جدی دیده باشند و خانوادهها در انتظار خبری قطعی از عزیزانشان باشند، شناسایی هر فرد به فرایندی علمی، دقیق و گاه زمانبر تبدیل میشود. گاهی چهره و مشخصات ظاهری به شناسایی کمک میکند، گاهی اثر انگشت، سوابق پزشکی، مشخصات دندانها و آزمایش ژنتیک باید در کنار هم قرار بگیرند و گاهی هم آسیبهای ناشی از انفجار و سوختگی، کار را به جایی میرساند که تشخیص علمی با محدودیت روبهرو میشود و نظر مقام قضائی در کنار یافتههای پزشکی قانونی اهمیت پیدا میکند. اما پشت این فرایند تخصصی، آدمهایی ایستادهاند که بیرون از محیط کارشان همان نگرانیهای عمومی را تجربه میکنند؛ خانواده دارند، صدای انفجارها را میشنوند، از وضعیت خانه و نزدیکانشان خبر میگیرند و همزمان باید مسئولیتی را پیش ببرند که کوچکترین خطا در آن میتواند خانوادهای را در بلاتکلیفی نگه دارد. برای آنان، جنگ فقط خبری نیست که از تلویزیون پخش شود یا در خیابان و پشت پنجره دیده شود؛ جنگ ممکن است به شکل پیکری برسد که زیر آوار پیدا شده، کودکی که هنوز عروسکی در آغوش دارد یا قطعاتی از بدن که باید با روشهای علمی مشخص شود به چه کسی تعلق دارد. در همین رابطه، محمدجواد هدایتشده، متخصص پزشکی قانونی و رئیس تالار تشریح پزشکی قانونی تهران، از همین زاویه به دو دوره جنگ نگاه میکند؛ از روزهایی که در جریان جنگ ۱۲روزه، ساختار معمول کار پزشکی قانونی با ورود گسترده پیکرها و ضرورت مدیریت بحران روبهرو شد تا دورهای که او از آن بهعنوان جنگ ۴۰روزه یاد میکند. به روایت او، تجربه نخست، کمبودها و ناهماهنگیهایی را آشکار کرد که در ادامه برای مدیریت بهتر بحران باید برطرف میشدند. تفاوت مهم جنگ با بسیاری از حوادث دستهجمعی نیز همین است. در حادثهای مانند سقوط هواپیما، زمان شروع و پایان واقعه معمولا مشخص است، اما در جنگ، آغاز بحران لزوما به معنای پایان آن نیست و آمادگی نیروها باید استمرار داشته باشد. در این گفتوگو، «هدایتشده»، متخصص پزشکی قانونی، از سازوکار مدیریت پیکرها و مراحل شناسایی قربانیان میگوید؛ از روشهایی که برای تطبیق قطعات بدن به کار میروند تا محدودیتهایی که سوختگی شدید میتواند ایجاد کند. او همچنین از فشار روانی کار در تالار تشریح، نبود حمایت روانشناختی سازمانیافته برای کارکنان و تصاویری حرف میزند که با وجود تلاش برای فراموشکردن، در حافظه باقی میمانند. روایت او یادآوری میکند که پایان جنگ، پایان اثرات آن نیست؛ برای خانوادههایی که عزیزی را از دست دادهاند و برای کسانی که پیکر قربانیان را دیده و شناسایی کردهاند، بعضی صحنهها پس از خاموششدن صدای انفجارها نیز ادامه پیدا میکنند.
از همان روزهای ابتدایی جنگ، ساختار کاری شما در پزشکی قانونی چقدر تغییر کرد؟
فعالیت حوزه تشریح پزشکی قانونی را میتوان به دو بخش تقسیم کرد؛ یک بخش مربوط به معاینات معمول متوفیانی است که بهطور روزمره به تالار تشریح ارجاع داده میشوند. در تهران، این فعالیت استان تهران را پوشش میدهد. البته جز مرکز تشخیص آزمایشگاهی که در کهریزک قرار دارد، در ورامین و شهریار هم سالن تشریح داریم. با این حال، بیشترین عملکرد و بیشترین تعداد پیکرهای ارجاعی مربوط به مرکز تشخیص آزمایشگاهی تهران است. در شرایط عادی، روزانه حدود ۳۵ تا ۴۰ پیکر به این مرکز ارجاع داده میشود. این افراد معمولا کسانی هستند که مرگشان طبیعی تشخیص داده نشده و از سوی مراجع قضائی و انتظامی به پزشکی قانونی معرفی میشوند؛ مواردی مانند تصادف، حوادث مختلف، قتل، برقگرفتگی، زلزله و اتفاقات مشابه. بنابراین، حتی در روزهای عادی هم کار ما فقط به یک نوع پرونده محدود نیست و با طیفی از مرگهای غیرطبیعی روبهرو هستیم که هرکدام بررسیهای خاص خودشان را لازم دارند. در کنار این وظیفه روزمره، مسئولیت دیگری هم بر عهده حوزه تشریح قرار میگیرد و آن مدیریت بحران پیکرها در حوادث دستهجمعی است. در تعریفهای بینالمللی، وقتی در یک حادثه بیش از حدود ۱۰ تا ۱۲ جسد وجود داشته باشد، آن واقعه در زمره حوادث دستهجمعی قرار میگیرد. این حوادث میتوانند شکلهای مختلفی داشته باشند؛ از جنگ و سقوط هواپیما تا تصادف قطار یا اتوبوس و دیگر رخدادهایی که تعداد زیادی قربانی بر جا میگذارند. بنابراین، وقتی چنین حادثهای اتفاق میافتد، وظایف ما در حوزه تشریح علاوه بر کار معمول روزانه، شامل مدیریت پیکرهای ناشی از آن بحران نیز میشود.
حجم ورودی پیکرها، تعداد نیروها، طول شیفتها و نوع فعالیتهایی که باید انجام میدادید، چه تفاوتی با روزهای عادی داشت؟
این مسئولیت اضافه، بار کاری سنگینی به مجموعه تحمیل میکند. ما باید از قبل برای چنین شرایطی آمادگی داشته باشیم؛ هم از نظر نیروی انسانی، هم از نظر هماهنگی با دستگاههای دیگر و هم از نظر تجهیزات و فضایی که مورد نیاز است. حوادث غیرمترقبه از قبل خبر نمیکنند. ممکن است در هر ساعت از شبانهروز اتفاقی رخ دهد و تعداد زیادی پیکر به پزشکی قانونی ارجاع داده شود. به همین دلیل، پزشکی قانونی در تهران و دیگر نقاط کشور باید برای مدیریت بحران پیکرها آماده باشد. برای این کار دستورالعمل مشخصی وجود دارد که در سطح بینالمللی با عنوان دستورالعمل شناسایی قربانیان حوادث دستهجمعی شناخته میشود. سازمان پزشکی قانونی این دستورالعمل را متناسب با شرایط کشور بومیسازی کرده و از آن استفاده میکند. دستورالعمل مدیریت بحران باید روشن و قابل اجرا باشد؛ بهگونهای که نیروهای مربوطه بتوانند در هر ساعت از شبانهروز از آن استفاده کنند. کسانی هم که در تیمهای مدیریت بحران حضور دارند، باید آموزشهای لازم را دیده باشند و مانورهای دورهای برگزار شود تا آمادگی آنان حفظ شود.
جنگ اول اما تجربه غافلگیرکنندهای بود؛ آیا شما آمادگی داشتید؟
وقتی جنگ در خرداد ۱۴۰۴ آغاز شد، ما از نظر کلی برای مواجهه با بحران آمادگی داشتیم، اما شکل این حادثه با بسیاری از حوادثی که پیشتر تجربه کرده بودیم تفاوت داشت. ما در دهه ۱۳۶۰ جنگ تحمیلی را تجربه کرده بودیم، اما از آن زمان تا سال ۱۴۰۴، جنگی با این شکل و شرایط را نداشتیم و سازمان نیز تجربه مستقیمی از مدیریت پیکرها در چنین وضعیتی نداشت. البته در حوادث بزرگی مانند سقوط هواپیما، تصادف، حادثه پلاسکو، تصادف قطار و حادثه منا تجربههایی داشتیم و میدانستیم در حوادث دستهجمعی باید چه مراحلی طی شود، اما جنگ ویژگی متفاوتی دارد. در حوادث دیگر معمولا نقطه شروع و نقطه پایان مشخص است. مثلا هواپیمایی سقوط میکند؛ حادثه در یک زمان مشخص رخ میدهد و پس از پایان عملیات مربوط به همان واقعه، کار مدیریت پیکرها دنبال میشود. اما در جنگ، نقطه آغاز مشخص است و نقطه پایان معلوم نیست. شما نمیتوانید با اطمینان بگویید بحران در چه زمانی تمام میشود. به همین دلیل، آمادگی نیروها و مجموعه باید استمرار داشته باشد و نمیتوان همه امکانات را فقط برای یک بازه کوتاه در نظر گرفت.
در این دو جنگ کمبودهایی وجود داشت؟
در جنگ ۱۲روزه برخی کمبودها و نواقص خودشان را نشان دادند. برای نمونه، فضای فیزیکی کافی در اختیار نداشتیم. یک سوله بحران وجود داشت، اما برای آن حجم از کار و تعداد روزهایی که باید فعالیت ادامه پیدا میکرد، کفایت نمیکرد. مسئله دیگر، هماهنگی میان دستگاههای مختلف بود. وقتی حادثه استمرار دارد، هماهنگیها هم باید پیوسته و منظم باشد. اگر ما در یک محل فعالیت کنیم و دستگاههای دیگر در محلهای جداگانه و بدون هماهنگی کافی پیش بروند، احتمال ناهماهنگی بالا میرود. اینها ازجمله مسائلی بود که در تجربه نخست با آن مواجه شدیم. پس از آن، تلاش کردیم این کمبودها و ناهماهنگیها را برطرف کنیم تا در جنگ بعدی، یعنی جنگی که از ۹ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد و از آن با عنوان جنگ رمضان یاد میشود، بتوانیم مدیریت بهتری داشته باشیم. تجربه قبلی کمک کرد که ساختار کار را اصلاح کنیم و فرایندها منظمتر پیش برود؛ بهطوری که خطاها را تا حد امکان کاهش دادیم. البته باید توجه کرد که نقش پزشکی قانونی در حوادث دستهجمعی با وظیفه معمول ما در تالار تشریح تفاوت دارد. در پروندههای روزمره، یکی از مهمترین مسئولیتهای ما تعیین علت فوت است. اما در جنگ، معمولا اصل وقوع مرگ و علت کلی آن روشن است؛ فرد در اثر جنگ، انفجار یا اصابت جان باخته است. در این شرایط، نقش اصلی ما بیشتر بر احراز هویت متمرکز میشود. پیکری که ارجاع داده میشود، ممکن است کامل باشد، ممکن است بخشهایی از بدن آسیب دیده یا جدا شده باشد و حتی ممکن است پیکر کامل باشد اما چهره آن قابل شناسایی نباشد. بنابراین، باید با روشهای علمی و طی مراحل مشخص، هویت فرد را احراز کنیم.
در جنگ، تعداد زیادی از پیکرها بر اثر اصابت موشک یا انفجار آسیب میبینند و گاهی بخشهایی از بدن بهصورت جداگانه به پزشکی قانونی منتقل میشود. در چنین شرایطی، فرایند شناسایی از کجا شروع میشود؟ چطور مشخص میکنید هر پیکر یا هر قطعه به چه کسی تعلق دارد؟
پیکرهایی که به پزشکی قانونی ارجاع داده میشوند، ممکن است کامل باشند یا بخشهایی از بدن بر اثر حادثه از هم جدا شده باشد. وقتی پیکر کامل است، یعنی اندامهای بدن در جای خودشان قرار دارند. در این وضعیت، اگر چهره قابل تشخیص باشد، چهره میتواند در شناسایی کمک کند. اما اگر چهره مشخص نباشد یا به هر دلیل امکان شناسایی از این طریق وجود نداشته باشد، باید سراغ نشانههای دیگری برویم. یکی از مواردی که بررسی میکنیم، وضعیت دندانها و فرمول دندانی فرد است. آثار جراحت یا جراحیهای قبلی هم میتواند در شناسایی کمک کند. اگر فرد خالکوبی داشته باشد، این نشانه نیز بررسی میشود. متعلقات همراه پیکر اهمیت دارند. مثلا ممکن است ساعت یا وسایل شخصی همراه فرد باشد. در مورد زنان، گوشواره یا زیورآلات میتواند جزء مشخصات قابل بررسی باشد. حتی مواردی مانند رنگ ناخنها و اینکه فرد لاک داشته یا نداشته، ممکن است به فرایند شناسایی کمک کند. مشخصات ظاهری فقط به این موارد محدود نمیشود؛ رنگ چشم، رنگ مو، نوع لباس و دیگر ویژگیهایی که همراه پیکر وجود دارد نیز بررسی میشود. مجموعه این اطلاعات میتواند به شناسایی کمک کند.
برای شناسایی پیکرها، اگر این نشانهها وجود داشت، شناسایی عمیق و حرفهایتر انجام نمیشود یا با وجود نشانهها هم روند دقیقتر شناسایی انجام میشود؟
ما یک نشانه را بهتنهایی ملاک قرار نمیدهیم، بلکه مشخصات موجود را کنار هم میگذاریم تا بتوانیم به نتیجه قابل اتکایی برسیم. اگر از این راهها امکان احراز هویت فراهم نشود، مرحله بعد انگشتنگاری است. در این مرحله، تیم تشخیص هویت اداره آگاهی مسئولیت انگشتنگاری را بر عهده دارد. اثر انگشت بهدستآمده با بانک اطلاعاتی انگشتنگاری تطبیق داده میشود.
بانک انگشتنگاری ما کامل است و پوشش صددرصدی دارد؟
البته تا جایی که من اطلاع دارم، بانک اطلاعاتی اثر انگشت افراد کشور هنوز به پوشش صددرصدی نرسیده است. بنابراین، ممکن است اثر انگشت فردی در این بانک وجود نداشته باشد و از این طریق نتوانیم هویت او را مشخص کنیم. در چنین شرایطی، آزمایش ژنتیک اهمیت پیدا میکند. در این روش، از سلولهای بدن که هسته دارند استفاده میشود. مواد ژنتیکی استخراج و تکثیر میشوند و در نهایت، پروفایل ژنتیکی فرد به دست میآید. اما نکته مهم این است که به دست آوردن یک پروفایل ژنتیکی بهتنهایی برای احراز هویت کافی نیست؛ باید آن را با نمونهای دیگر تطبیق دهیم تا مشخص شود متعلق به چه کسی است. گاهی فرد پیش از حادثه، پروفایل ژنتیکی ثبتشدهای دارد. برای مثال، ممکن است به دلیل شرایط شغلی پرخطر، سازمان مربوطه از فرد در زمان حیات نمونهگیری کرده باشد. در این صورت، پروفایل ژنتیکی نمونهای که از پیکر به دست آمده، با اطلاعات ثبتشده قبلی مقایسه میشود و اگر تطبیق صورت بگیرد، شناسایی آسانتر خواهد بود. حالت دیگری هم وجود دارد که ممکن است از فرد نمونهای در زمان حیات باقی مانده باشد، بدون آنکه خود فرد یا خانوادهاش تصور کنند روزی این نمونه برای شناسایی به کار خواهد آمد. برای مثال، فردی صورتش را اصلاح میکند و مقداری خون روی تیغ باقی میماند. اگر آن فرد بعدا در حادثهای مانند سقوط هواپیما جان خود را از دست بدهد و نمونه باقیمانده قابل استفاده باشد، میتوان پروفایل ژنتیکی آن را با نمونهای که از پیکر به دست آمده، مقایسه کرد. در چنین مواردی، داشتن نمونهای از زمان حیات میتواند کار شناسایی را سادهتر کند. اما همیشه چنین نمونهای در دسترس نیست. اگر پروفایل ژنتیکی فرد در زمان حیات وجود نداشته باشد، باید از بستگان درجه یک او مانند پدر، مادر، خواهر، برادر یا فرزند کمک بگیریم. این افراد مراجعه میکنند و از نمونه خون آنان پروفایل ژنتیکی تهیه میشود. سپس نتیجه بهدستآمده با نمونهای که از پیکر داریم، تطبیق داده میشود. در واقع، ما با مقایسه نمونههای ژنتیکی میتوانیم رابطه خانوادگی را بررسی کنیم و از این طریق به احراز هویت برسیم.
اگر پیکرها به چند قطعه تبدیل شده باشند، فرایند شناسایی و تشخیص باز هم به همین صورت است؟
این مراحل مربوط به زمانی است که با یک پیکر کامل مواجهایم. اما اگر بدن به قطعات مختلف تقسیم شده باشد، مسئله پیچیدهتر میشود. در چنین شرایطی، ما از ابتدا این فرض را در نظر میگیریم که هر قطعه ممکن است متعلق به یک پیکر جداگانه باشد؛ البته این به معنای آن نیست که حتما هر قطعه به فرد متفاوتی تعلق دارد. باید همه قطعات به صورت جداگانه بررسی شوند تا بتوانیم ارتباط احتمالی آنها را مشخص کنیم. تمام قطعاتی که از محل حادثه به پزشکی قانونی منتقل میشوند، کدگذاری میشوند. برای مثال، ممکن است یک قطعه مربوط به مچ دست، قطعه دیگر بخشی از بازو و قطعهای دیگر بخشی از تنه باشد. هرکدام از این بخشها کد مخصوص خود را دریافت میکنند تا در ادامه فرایند بررسی، اطلاعات آنها با یکدیگر اشتباه نشود و امکان پیگیری هر نمونه وجود داشته باشد. بعد از کدگذاری، از بخشهای موجود نمونهبرداری میکنیم. اگر امکان داشته باشد، نمونه خون یا عضله گرفته میشود. گاهی از اندامهای داخلی، مانند کبد، نمونه تهیه میشود. اگر این نمونهها در دسترس نباشند یا امکان استفاده از آنها وجود نداشته باشد، ممکن است مجبور شویم از استخوان یا دندان نمونهبرداری کنیم. سپس از نمونهها دیانای استخراج میشود و پروفایل ژنتیکی هر قطعه به دست میآید. در مرحله بعد، پروفایلهای ژنتیکی قطعات با یکدیگر مقایسه میشوند تا مشخص شود کدام قطعات به یک فرد تعلق دارند. ممکن است چند قطعه از بخشهای مختلف بدن، در ظاهر هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند، اما بررسی ژنتیکی نشان دهد که به یک پیکر تعلق دارند. در برخی موارد، سه یا چهار قطعه و حتی پنج قطعه با یکدیگر تطبیق داده شدهاند.
زمانی که فرد بر اثر اصابت موشک کشته میشود، تعداد قطعات بدن قطعا بیشتر است. در این موارد آزمایش و شناسایی برای تمام قطعهها انجام میشود؟
بله. مواردی هم داشتهایم که تعداد قطعات بسیار بیشتر بوده و حتی ۱۵ قطعه دارای پروفایل ژنتیکی واحد بودهاند. وقتی این تطبیق انجام شود، قطعات مربوط به یک فرد در کنار هم قرار میگیرند و در فرایند شناسایی، بهعنوان یک پیکر در نظر گرفته میشوند. این فرایند نشان میدهد که شناسایی قربانیان در حوادثی با این ابعاد، صرفا با نگاهکردن به پیکر یا بررسی یک نشانه انجام نمیشود؛ مجموعهای از اطلاعات ظاهری، شواهد فنی و آزمایشهای تخصصی باید کنار هم قرار بگیرند. در مواردی که پیکر آسیب زیادی دیده، آزمایش ژنتیک میتواند نقشی تعیینکننده داشته باشد؛ اما حتی این روش هم به کیفیت و وضعیت نمونه وابسته است و در همه شرایط پاسخ قطعی نمیدهد.
اگر پیکر بر اثر سوختگی شدید آسیب دیده باشد، چه اتفاقی میافتد؟ آیا در این موارد هم میتوان از آزمایش ژنتیک برای شناسایی استفاده کرد؟
این مسئله به وضعیت سلولها بستگی دارد. اگر سوختگی به اندازهای شدید باشد که بافت بهطور کامل زغال شده باشد و دیگر سلولی وجود نداشته باشد، آزمایش ژنتیک هم کمکی به شناسایی نخواهد کرد. برای انجام آزمایش، باید ماده زیستی قابل استفادهای وجود داشته باشد. بنابراین، در مواردی که سوختگی بسیار شدید است و سلول قابل استفاده باقی نمانده، محدودیت علمی و فنی ایجاد میشود.
با توجه به اینکه از روشهای مختلفی برای شناسایی استفاده میکنید، آیا در این دو دوره جنگ مواردی وجود داشت که با وجود بررسیهای پزشکی قانونی، هویت فرد مشخص نشود؟
تا جایی که من اطلاع دارم، همه افراد شناسایی شدند. یعنی مواردی که بهعنوان مفقودی یا شناسایینشده باقی مانده باشند، در حد قابل توجهی نداشتیم. بیش از ۹۹ درصد موارد با روشهای علمی و فنی شناسایی شدند. ممکن است درصد بسیار محدودی هم وجود داشته باشد که به دلیل محدودیتهای علمی و فنی، احراز هویت قطعی از طریق آزمایشها امکانپذیر نبوده باشد؛ اما در چنین مواردی، موضوع به مقام قضائی ارجاع داده میشود و بر اساس بررسیها و اطلاعات موجود تصمیمگیری میشود.
وقتی روشهای علمی و فنی به نتیجه قطعی نمیرسند، فرایند تعیین هویت چگونه ادامه پیدا میکند؟
در چنین شرایطی، نظر مقام قضائی اهمیت پیدا میکند. برای مثال، ممکن است حادثهای در یک مکان محدود رخ داده باشد و مقام قضائی بر اساس شواهد و بررسیهای موجود احراز کند که سه نفر در آن محل حضور داشتهاند و هر سه نفر جان باختهاند. در همان محل هم سه پیکر سوخته و زغالشده وجود داشته باشد. از نظر علمی و پزشکی، ممکن است امکان احراز هویت جداگانه این پیکرها وجود نداشته باشد، اما مقام قضائی بر اساس شواهد موجود به این نتیجه برسد که افراد حاضر در محل همان سه نفر بودهاند. در این وضعیت مقام قضائی بر اساس اطلاعات و شواهدی که در اختیار دارد، موضوع را بررسی و دستور لازم را صادر میکند. اگر از نظر علمی امکان شناسایی قطعی وجود نداشته باشد، اما تعلق پیکرها به افراد مشخصی از نظر قضائی احراز شده باشد، بر اساس دستور مقام قضائی و اطلاعات هویتی اعلامشده، جواز دفن صادر میشود. بنابراین، این موارد با حالتی که شناسایی علمی و ژنتیکی انجام شده متفاوت است؛ در اینجا محدودیتهای فنی وجود دارد و تصمیمگیری قضائی بر اساس شواهد و قرائن پرونده انجام میشود.
در چنین حوادثی، خانوادهها معمولا در شرایط بسیار دشواری قرار دارند. از یک طرف میخواهند هرچه زودتر از سرنوشت عزیزشان مطلع شوند و از طرف دیگر، گاهی شناسایی به بررسیهای زمانبر نیاز دارد. این فرایند چطور مدیریت میشود و خانوادهها با چه شرایطی روبهرو هستند؟
در حوادث دستهجمعی، موضوع فقط بررسی پیکر نیست؛ باید فرایند شناسایی به شکلی پیش برود که امکان تطبیق اطلاعات و نمونهها وجود داشته باشد. در مواردی که چهره مشخص است یا نشانههای ظاهری و متعلقات میتوانند کمک کنند، ممکن است شناسایی سادهتر انجام شود. اما اگر این نشانهها کافی نباشند، باید مراحل دیگر طی شود. برای مثال، اگر لازم باشد انگشتنگاری انجام شود، اطلاعات باید با بانک مربوطه تطبیق داده شود. اگر آزمایش ژنتیک لازم باشد، باید نمونه مناسب تهیه شود و بعد با نمونه مرجع یا نمونه بستگان تطبیق صورت بگیرد. در این فرایند، دقت اهمیت زیادی دارد. نمیتوان فقط به دلیل شباهت ظاهری یا وجود یک وسیله شخصی، بدون بررسی کافی نتیجه قطعی گرفت. باید اطلاعات موجود کنار هم قرار بگیرند و مراحل لازم طی شوند. ممکن است خانوادهای منتظر باشد، اما از نظر علمی هنوز نتیجه نهایی آماده نشده باشد. در این وضعیت، ضرورت دارد که کار با دقت ادامه پیدا کند تا هویت فرد با اطمینان بیشتری مشخص شود. در عین حال، یکی از مسئولیتهای پزشکی قانونی این است که در حوادث بزرگ بتواند فرایند شناسایی را منظم مدیریت کند. وقتی تعداد پیکرها زیاد میشود، ثبت اطلاعات و کدگذاری اهمیت بیشتری پیدا میکند. اگر قطعات مختلفی از بدن به مجموعه منتقل شده باشد، هرکدام باید به صورت جداگانه ثبت شوند تا در ادامه بتوان نتایج آزمایشها را با هم مقایسه کرد. در غیر این صورت، امکان بروز خطا بالا میرود. به همین دلیل است که در مدیریت بحران، تنها سرعت مطرح نیست؛ سرعت باید در کنار دقت و نظم باشد.
شما و همکارانتان در روزهای جنگ، مثل دیگر مردم خانواده داشتید و از وضعیت خانه و نزدیکانتان نگران بودید. در شرایطی که بسیاری از مردم شهر را ترک میکردند یا مدام نگران بمباران بودند، شما باید کاری انجام میدادید که به تمرکز و دقت زیادی نیاز داشت. چطور توانستید در آن شرایط به کارتان ادامه دهید؟
چیزی که در آن شرایط میتوانست ما را سر پا نگه دارد، وجدان کاری و احساس مسئولیت اجتماعی بود. ما هم مثل هر فرد دیگری در جامعه خانواده و عزیزانی داریم. تفاوتی با دیگران نداریم، ما هم نگران بودیم و استرس داشتیم. وقتی صدای انفجار میآمد، برای ما هم این سؤال پیش میآمد که انفجار در کدام نقطه شهر رخ داده است؛ آیا نزدیک خانه خودمان بوده، آیا به خانه بستگانمان آسیب رسیده یا اتفاقی برای آشنایانمان افتاده است. در محل کار هم این نگرانیها را به طور مستقیم تجربه میکردیم. گاهی همکارمان با اضطراب میآمد و میگفت که نزدیک خانهشان را زدهاند. او باید به صورت موقت هماهنگی میکرد و میرفت تا از وضعیت خانه و خانوادهاش مطلع شود. حتی همکارانی داشتیم که خانه خودشان آسیب دیده بود. اینها اتفاقهای بسیار سختی است. در چنین وضعیتی، هرکدام از ما میتوانستیم درگیر نگرانی شخصی خودمان باشیم، اما مسئولیتی هم بر عهده داشتیم که نمیشد آن را رها کرد. به نظرم تنها چیزی که انسان را در این شرایط نگه میدارد، همان وجدان کاری، تعهد و پذیرش مسئولیت اجتماعی است. این احساس مسئولیت در مجموعه پزشکی قانونی وجود داشت؛ هم در میان پزشکان، هم در آزمایشگاهها و هم در بخش اداری دیده میشد. افراد در بخشهای مختلف سازمان تلاش کردند کار را ادامه دهند و صحنه را خالی نکنند. البته این به معنای آن نیست که کسی نگران نبود یا شرایط برای همه آسان بود. نگرانی وجود داشت، اما در کنار آن، احساس مسئولیت نسبت به کاری که باید انجام میدادیم هم وجود داشت.
موردی بوده که افراد و کارکنان پزشکی قانونی با نزدیکان یا آشنایان خود مواجه شده باشند؟
بله. مواردی هم داشتیم که خود کارکنان با ازدستدادن اعضای خانوادهشان روبهرو شدند. یکی از همکاران اداری ما با تأثر مراجعه کرد و گفت برادرش در جریان جنگ جان باخته است. من این موضوع را از نزدیک دیدم. در چنین شرایطی، همکار ما خودش عزادار بود، اما فرایند مربوط به شناسایی و تحویل پیکر هم باید انجام میشد. ما کارهای لازم را انجام دادیم، هویت او احراز شد و پیکر به خانواده تحویل داده شد. این بخش از ماجرا کمتر دیده میشود. کارکنان پزشکی قانونی فقط کسانی نیستند که در محل کارشان با پیکرها مواجه میشوند؛ آنها بیرون از آن محیط هم زندگی دارند و ممکن است همان اتفاقهایی که برای دیگر خانوادهها رخ میدهد، برای خانواده خودشان هم رخ دهد. با این حال، باید در محل کار دقت کنند و مسئولیتشان را انجام دهند. این کار آسان نیست و نمیتوان گفت که نگرانیهای شخصی به کلی از ذهن کنار میرود. اما تعهد کاری کمک میکند فرد بتواند با وجود آن نگرانیها وظیفهاش را انجام دهد.
گاهی مردم تصور میکنند کسانی که در پزشکی قانونی کار میکنند، چون بارها با پیکر متوفیان روبهرو شدهاند، به مرور نسبت به مرگ و صحنههای دلخراش بیحس میشوند. اما مواجهه مداوم با مرگ، بهخصوص وقتی پای کودکان و قربانیان جنگ در میان است، نمیتواند بدون اثر روانی باشد. شما در این روزها چه فشاری را تجربه کردید؟
از نظر روانی، ما پزشکان و کادر فنی و اداری به شکل سازمانیافته تحت حمایت روانی قرار نداریم و بیشتر خودمان سعی میکنیم شرایط را مدیریت کنیم. باید توجه داشت که محیط تالار تشریح از نظر نوع کار، شباهتهایی با اتاق عمل دارد. پزشک و تکنیسین در آنجا باید با نگاه علمی به موضوع توجه کنند. چیزی که به ما کمک میکند کارمان را ادامه دهیم، همین نگاه پزشکی و علمی است. وقتی پیکری به ما ارجاع داده میشود، پزشک باید وظیفهاش را انجام دهد. در پروندههای معمول، ممکن است لازم باشد علت فوت مشخص شود یا بررسیهایی انجام دهیم که به تشخیص بیماریهای زمینهای کمک کند. حتی در مورد کودکان، گاهی بررسیها و نمونهگیریها میتواند به شناخت بیماریهای ژنتیکی و پیشگیری از مرگهای مشابه در خانواده کمک کند. بنابراین، نگاه ما در حین کار باید متمرکز بر مسئولیت علمیمان باشد. البته این به معنای آن نیست که ما احساس و عاطفه نداریم. ما هم انسان هستیم و بهصورت طبیعی از دیدن بعضی صحنهها متأثر میشویم. اما هنگام انجام کار، تلاش میکنیم آن احساسات تحتتأثیر نگاه علمی و وظیفهای قرار بگیرد که بر عهده داریم. اگر احساس کنیم کاری که انجام میدهیم به اجرای عدالت کمک میکند و باعث میشود حقی ضایع نشود، همین موضوع میتواند برای ما آرامشبخش باشد. من اگر در بیمارستان کار کنم و بیماری بهبود پیدا کند، احساس خوبی دارم. در پزشکی قانونی هم وقتی احساس میکنم میتوانم به احقاق حق کمک کنم، این موضوع برایم آرامشبخش است. در پروندههای مربوط به مرگهای غیرطبیعی، تعیین علت فوت و مشخصکردن هویت فرد میتواند در روشنشدن واقعیت و اجرای عدالت نقش داشته باشد. در حوادث دستهجمعی هم شناسایی درست پیکرها اهمیت زیادی دارد؛ چون خانوادهها باید بدانند عزیزشان چه کسی بوده و فرایند تحویل پیکر براساس هویت درست انجام شود. با این حال، نمیتوان انکار کرد که مواجهه مداوم با مرگ اثر روانی دارد.
چطور این فشار روانی را کاهش میدهید؟
شما تصور کنید ۴۰ روز پشت سر هم با پیکر کودکان، نوجوانان و جوانان روبهرو باشید. طبیعی است که این وضعیت بر انسان اثر بگذارد. ما در معرض چیزی قرار داریم که میتوان آن را ضربههای روانی کوچک اما مکرر دانست؛ اتفاقهایی که ممکن است هرکدام بهتنهایی در ظاهر قابل تحمل باشند، اما وقتی پشت سر هم تکرار میشوند، بهتدریج اثر خودشان را نشان میدهند. من شخصا سعی میکنم تصاویر و اتفاقها را در ذهنم نگه ندارم و مرتب به آنها برنگردم. تلاش میکنم چیزی را که دیدهام، آگاهانه در حافظهام مرور نکنم. اما این به معنای پاکشدن آن تصاویر نیست. ممکن است آدم بخواهد چیزی را به یاد نیاورد، ولی آن تصویر در ناخودآگاه باقی بماند و در موقعیتی دیگر دوباره به ذهن برگردد.
یکی از مواردی که الان به ذهنتان میآید، کدام اتفاق است؟
برای مثال، در جنگ ۱۲روزه، نیمهشب وقتی وارد سالن شدم، با پیکر یک دختر ۱۲ساله مواجه شدم که پتویی روی او بود. در مورد دیگری، کودکی را دیدم که عروسکش را در آغوش داشت. اینها تصاویری هستند که با وجود تلاش برای فراموشکردن، در ذهن باقی میمانند. آدم ممکن است نخواهد آنها را به یاد بیاورد، اما واقعیت این است که بهسادگی از ذهن پاک نمیشوند. من نزدیک به ۳۰ سال است در این حوزه کار میکنم. گاهی از ما میپرسند چطور توانستهایم این شرایط را تحمل کنیم و میگویند لابد آدمهای فولادی هستیم. اما واقعیت این است که اینطور نیست؛ ما هم انسان هستیم. شاید علاقه به این رشته و احساس مسئولیت کمک کرده بتوانیم ادامه دهیم. با این حال، نمیتوانم بگویم که این تجربهها هیچ اثری بر ما نداشتهاند. حتی ممکن است بعضی از آثارشان در آینده بیشتر خودش را نشان دهد.
در میان اعضای تیم، کسانی بودند که فشار روانی بیشتری را تجربه کنند؟ با توجه به اینکه تجربه شما بیشتر است، آیا پیش میآمد که تشخیص دهید یکی از همکاران برای مدتی از کار فاصله بگیرد یا وظیفه متفاوتی بر عهده بگیرد؟
هنگام تشکیل تیمهای بحران، به شرایط و توانایی افراد توجه میکنیم. همه پزشکان از نظر روحیه و توانایی مواجهه با این نوع پروندهها یکسان نیستند. ممکن است پزشکی را بشناسیم که میداند نمیتواند با بعضی صحنهها کنار بیاید. برای مثال، پزشکی داریم که میگوید پرونده مربوط به کودکان را به او ندهند. در شرایط حادثه، ممکن است بعضی پزشکان معاینات روتین را انجام دهند و افراد دیگری مسئولیت پروندههای مربوط به حوادث دستهجمعی را بر عهده بگیرند. درمورد تکنیسینها و دیگر اعضای تیم هم همین مسئله وجود دارد. ما باید افراد را متناسب با شرایط و تواناییشان در بخشهای مختلف قرار دهیم. علاوه بر این، کار به شکلی برنامهریزی میشود که یک نفر از ابتدا تا انتهای بحران در همان وضعیت باقی نماند. شیفتبندی اهمیت دارد. برای مثال، ممکن است فردی سه روز کار کند و بعد سه روز استراحت داشته باشد. این شیوه کمک میکند افراد فرصت داشته باشند از محیط کار فاصله بگیرند و در کنار خانوادهشان باشند. اما باید تأکید کنم که این برنامهریزی بهتنهایی جای حمایت روانی تخصصی را نمیگیرد. کسانی که در بحران با پیکر قربانیان کار میکنند، به حمایت روانی نیاز دارند؛ همانطورکه خانوادههای جانباختگان هم به حمایت احتیاج دارند. ما تنها بخشی از مجموعه افرادی هستیم که در این فرایند درگیر میشوند. کارکنان آرامستانها، نیروهای آتشنشانی و دستگاههای دیگری هم هستند که با صحنههای دشوار و شرایط روانی سنگینی روبهرو میشوند. همه این افراد باید مورد توجه قرار بگیرند. هنوز برای رسیدن به نقطه مطلوب در زمینه حمایت روانی فاصله داریم؛ فاصلهای که به نظرم کم هم نیست. اینکه افراد به دلیل تعهد کاری بتوانند مدتی شرایط را تحمل کنند، به این معنا نیست که فشار روانی وجود ندارد یا نیازی به حمایت ندارند. همانطورکه خانوادهای که عزیزی را از دست داده به حمایت نیاز دارد، فردی هم که هر روز با پیامدهای یک حادثه بزرگ مواجه میشود، باید امکان دریافت حمایت مناسب را داشته باشد.
اگر قرار باشد یک گزارش فنی و در عین حال انسانی از واقعیتها و ناگفتههای کار در تالار تشریح نوشته شود؛ گزارشی که بخواهد تجربه شما و همکارانتان در این جنگ را ثبت کند و زوایایی را نشان دهد که مردم کمتر از آن خبر دارند، به چه چیزهایی اشاره میکنید؟ دوست دارید چه چیزی در این روایت باقی بماند؟
همانطورکه گفتم، جنگ با بسیاری از حوادث دستهجمعی تفاوت دارد. چیزی که در جنگ انسان را بیشتر اذیت میکند، این است که افراد بیگناه به دلایل مختلف از بین میروند. وقتی پیکری به پزشکی قانونی میرسد و میبینیم متعلق به یک کودک است، این موضوع از نظر انسانی بسیار دشوار است. ممکن است پیکر را همراه وسایلی آورده باشند که نشان دهد فرد در لحظه حادثه مشغول زندگی روزمره خودش بوده است؛ اما این جزئیات معمولا جایی گفته نمیشود. ما در محل وقوع حادثه حضور نداشتهایم و همه آنچه را در لحظه انفجار یا فروریختن ساختمان اتفاق افتاده، ندیدهایم. افرادی که در صحنه جستوجو و بیرونآوردن پیکرها حضور دارند، ممکن است با صحنههای بیشتری روبهرو شده باشند؛ صحنههایی که شاید هیچوقت نوشته نشوند و در روایتهای عمومی هم جایی پیدا نکنند. ما پیکر را پس از انتقال به پزشکی قانونی میبینیم، اما همان پیکر ممکن است پیش از رسیدن به اینجا، از زیر آوار بیرون آورده شده باشد یا در شرایطی پیدا شده باشد که نشان دهد فرد در لحظه حادثه در حال انجام کارهای عادی زندگی بوده است. مثلا ممکن است پیکری خاکآلود باشد، چون زیر آوار مانده است. ممکن است فرد در خانه خواب بوده باشد. یا پیکر زنی را به ما منتقل کنند که در آشپزخانه مشغول کار بوده است. اینها جزئیاتی از زندگی روزمره قربانیان است که در کنار واقعیت مرگ قرار میگیرد. آدم وقتی با چنین پیکری مواجه میشود، فقط با یک مورد پزشکی یا یک پرونده روبهرو نیست؛ با انسانی مواجه است که پیش از حادثه، زندگی خودش را داشته و در لحظهای ناخواسته، آن زندگی قطع شده است. نزدیک خانهام ساختمانی را دیدهام که تخریب شده بود. وقتی به ماشینی نگاه میکنید که در اثر انفجار و فشار به شکلی درآمده که انگار یک قوطی مچالهشده است، ناخواسته به این فکر میکنید که افرادی که داخل آن ساختمان بودهاند، چه وضعیتی را تجربه کردهاند. همسایههای ما هم از تجربههایشان میگفتند. یکی از آنها تعریف میکرد خواب بوده و وقتی خانه نزدیک محل سکونتش را زدهاند، از روی تخت به زمین افتاده است. میگفت وقتی بیدار شده، نمیفهمیده روز است یا شب، چه اتفاقی افتاده و اصلا زنده است یا نه. این وضعیت فقط به همان لحظه محدود نمیشود. ممکن است فرد از حادثه جان سالم به در ببرد، اما اثر روانی آن را بعدا تجربه کند. در روانپزشکی، اختلال استرس پس از سانحه یا پیتیاسدی به وضعیتی گفته میشود که فرد پس از مواجهه با یک حادثه بسیار ترسناک یا تهدیدکننده، ممکن است دچار علائم روانی ماندگار شود. برای مثال، فردی که احساس کرده مرگ را با چشم خودش دیده یا در موقعیتی قرار گرفته که تصور میکرده هیچ کاری از دستش برنمیآید، ممکن است بعدها با دیدن شرایط مشابه دوباره همان ترس و اضطراب را تجربه کند. در جنگ هم چنین اتفاقهایی رخ میدهد. افرادی که از زیر آوار بیرون آمدهاند یا در نزدیکی انفجار بودهاند، ممکن است بعدها با پیامدهای روانی آن مواجه شوند. اینکه اکنون چه تعداد از افراد درگیر این تجربهها هستند و چه شکلهایی از آسیب را پشت سر میگذارند، موضوعی است که باید متخصصان اعصاب و روان، روانپزشکان و روانشناسان بالینی بررسی کنند. باید با افراد صحبت شود و تجربههایشان ثبت شود تا روشن شود پس از جنگ چه بر سر زندگی و سلامت روان آنها آمده است. به نظرم زوایای پنهان جنگ، بسیار بیشتر از آن چیزی است که در گزارشهای معمول از حوادث دستهجمعی میبینیم. برای شناختن این زوایا، باید با افراد مختلفی که در صحنه حضور داشتهاند، با کسانی که عزیزشان را از دست دادهاند و با افرادی که از حادثه جان سالم به در بردهاند، گفتوگو کرد. آنچه ما در پزشکی قانونی میبینیم، فقط بخشی از این واقعیت است. برای من، مواجهه اولیه با پیکرها بسیار سخت بود. بهطورکلی، دیدن پیکرهایی که در اثر جنگ آسیب جدی دیدهاند، تجربه آسانی نیست. وقتی پیکر کودکی را میآورند که مثلا دست ندارد، آدم با صحنهای مواجه میشود که توصیف آن هم دشوار است. اینها همان بخشهایی از جنگ است که شاید در آمارها دیده نشود؛ اما وجود دارد و باید درباره آن حرف زد.
میدانم که بازگویی این تجربهها ممکن است مخاطب را متاثر کند. اما اگر قرار باشد جامعه با واقعیت جنگ مواجه شود، آیا نباید درباره همین صحنههای دشوار هم حرف زد؟ گاهی در روایت جنگ، این تصور به وجود میآید که با پایان درگیری، همهچیز به تدریج درست میشود. شما با تجربهای که دارید، جنگ را چطور میبینید؟
جنگ واقعیت بسیار بدی است. من به شخصه معتقدم تا جایی که ممکن است، انسانها باید با یکدیگر مدارا کنند. در جامعه خودمان هم همینطور است؛ هرچه بتوانیم تنش را در خانواده و میان افراد جامعه کمتر کنیم، آرامش بیشتری خواهیم داشت. این موضوع در سطح خانواده معنا دارد، در سطح جامعه هم معنا دارد و در سطح بینالمللی نیز معنای خودش را پیدا میکند. کشوری که تلاش کند از جنگ دور بماند و بهآسانی وارد جنگ نشود، میتواند آرامش بیشتری را به جامعه خودش منتقل کند. البته ممکن است شرایطی پیش بیاید که یک کشور احساس کند ناچار به جنگ شده است؛ اما بههرحال، جنگ پیامدهای سنگینی دارد و نمیتوان آن را اتفاقی ساده دانست که با تمامشدن درگیری، همهچیز به حالت قبل برگردد. در جنگ، فقط ساختمانها تخریب نمیشوند یا تعدادی انسان جان خود را از دست نمیدهند. خانوادههایی داغدار میشوند، افرادی با آسیبهای جسمی روبهرو میشوند و کسانی که از حادثه جان سالم به در بردهاند، ممکن است تا مدتها با اضطراب و ترس زندگی کنند. حتی افرادی که در محل کارشان با پیامدهای جنگ مواجه شدهاند، ممکن است تصاویر و تجربههایی را با خود حمل کنند که به سادگی از ذهنشان پاک نمیشود. اگر قرار است درباره جنگ حرف بزنیم، باید علاوه بر تصمیمها و رخدادهای نظامی، از انسانهایی هم بگوییم که جانشان را از دست دادهاند، از خانوادههایی که در انتظار شناسایی عزیزانشان بودهاند و از کسانی که باید در میانه آن شرایط دشوار، مسئولیت شناسایی پیکرها را بر عهده میگرفتند. شاید این روایتها تلخ باشند، اما دیدن و شنیدنشان بخشی از شناخت واقعیت جنگ است. نمیتوان از پیامدهای جنگ حرف زد و بخش انسانی آن را کنار گذاشت.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.
اخبار بازار
وبگردی

